رضا قليخان هدايت

955

مجمع الفصحاء ( فارسي )

آنچه در بقعهء قنوج تو كردى از زور * و آنچه در پيش شهنشه تو نمودى از جنگ مار مردم‌كش در بحر نكرد آن از كام * شير مردم‌كش در بيشه نكرد آن از چنگ و له ايضا عليه الرحمة و المغفره نماز شام من و دوست خوش نشسته به هم * گرفته دامن شادى شكسته گردن غم سپرده لاله به پاى و بسوده زلف به دست * گرفته دوست به دام و كشيده رطل به دم ز چرخ ماه عزيز آمده ز زارى زير * ز كوه كبك به بانگ آمده ز نالهء بم فشانده شعله ز انگشتها به بادهء خام * نشانده حلقه ز انگشتها به طرهء خم نه از رفيق گريغ و نه از فراق دريغ * نه در ميانه تكلف نه از زمانه ستم همىگشاده هوا بر زمين شراع گهر * همىكشيده فلك بر زمين بساط ظلم ضياء مشرق بر چهر روز مستولى * سواد مغرب در طبع چرخ مستحكم مرا دل اندر واى و دو ديده در حركت * بجسته از بر يار و نشسته بر ادهم به سهم شير و تن زنده پيل و جستن چرغ * چو غرم بر سر كوه و دال در دل يم